سرزمین افاغنه

آخرین اخبار در رابطه با کشور من افغانستان

سرزمین افاغنه

آخرین اخبار در رابطه با کشور من افغانستان

با همه خوبیها و بدیهایت دل ما برایت تنگ می شود

با ادب بودی و حرف زشت نمی‌زدی. دلی فراخ داشتی. خیلی وطن‌پرست بودی. گریه خاصیت تو بود اما هیچ‌وقت مصوبات پارلمان برایت جدی نبودند. وزرایت را حمایت کردی، نه قانون را. خودت همه‌ی فرصت‌هایت را سوزاندی. تو را به خاطر می‌سپاریم، چرا که در تاریخ ما هیچ‌کس چون تو اعتبار بین‌المللی و پشتیبان و بودجه و شانس و البته قدرت نداشت

از قرار معلوم و بر حسب وعده ی عبدالله و اشرف غنی قرار است امروز (یکشبنه سی ام سنبله)، دولت وحدت ملی با اعلام نتیجه نهایی انتخابات پا به عرصه سیاسی کشور بگذارد تا آخرین روز ریاست جمهوری محترم حامد کرزی پس از قریب سیزده سال حکومتداری باشد.

لذا بد نیست در این روز آخر گپی دوستانه و شاید پدر و پسری با رییس جمهوری عزیز کشور خود داشته باشیم تا بداند که در چه مواردی دل ما با او بود و در کجاها از او رنجیدیم و دلخوریم:

سیزده سال قبل به عنوان چهره‌ای جذاب وارد رسانه‌های جهان شدی. ما که خیلی جوان‌تر بودیم، با دیدن تو هیجانی بودیم. فکر می‌کردیم مسیحا نفسی از راه رسیده، مردی از ملکوت برای نجات ما و نجات نام ما و آبرو و اعتبار از دست رفته‌ی ما به زمین آمده است.

دوازده سال قبل، تو را با ماندلا مقایسه می‌کردیم. قرار بود ماندلای ما از راه برسد. مردی که انتقام نمی‌گیرد و می‌بخشد. مردی که راه صلح را بلد است. مردی که توجه و پشتیبانی و زبان همه‌ی رسانه‌های جهان را با خود دارد. تو مثل ماندلا برای ما جذاب بودی. جریانی بودی علیه قوم و نژادپرستی. زجر کشیده‌ای بودی که پدرش را کشته بودند و او با زبان عفو صحبت می‌کرد. پدری مهربان و ناز بودی برای مردمی که سال‌ها در تحقیر و تعصب زیسته بودند.

زیبایی‌شناسان برای لباست تحسینت می‌کردند و شاعران برای صمیمیتت. آمدی و خیلی زود حلال‌ترین رای تاریخ ما را در انتخابات جمع کردی. همه به تو امید بسته بودند. گفتی‌، افغانستان از خاکستر سال‌های جنگ و تحقیر چون ققنوسی سر بلند کرده و همه‌ی ما گریستیم. اما این ققنوس هنوز در آتش بود و اوضاع هر روز بدتر شد.

آن سالها مردم برای تو دعا می‌کردند و خوشبین بودند. فکر می‌کردند هنوز این فرماندهان سابق هستند که راه اصلاحات تو را بسته‌اند. اما بعد‌ها همه‌ی آنان، هر روز قدرت بیش‌تری گرفتند. گروه‌های مافیایی ساخته شدند که همه‌چیز را در اختیار داشتند.

تو کارهای بزرگی برای تاریخ ما کردی. اول این که مرتب با مردم حرف زدی و گزارش دادی. دوم این که امید را از دل تاریخ گم‌شده‌ی ما پیدا کردی و شستی و
سوم این که نسلی تازه از جوانان را در اطرافت رشد دادی. این فقط از تو می‌برآمد که سخنگوی دفترت، که سخنگوی دولتت، که تیم مطبوعاتی‌ات، که منشی و مشاور و وزیرت، عده‌ای جوان باشند که در تاریخ پیر ما همواره پس زده می‌شدند.

تو نشان دادی که برای کشوری جوان باید آدم‌های جوان تربیت کرد که حکومت کنند. چهارمین خوبی تو این بود که دلی فراخ داشتی. گاهی چه بسا از بس فراخ ‌دلی مردم سردرد می‌گرفتند، می‌گفتند کاش قاطع‌تر می‌بودی. اما چنین نبودی.

در مقابل حرف‌هایی که سست می‌پنداشتی، قاطع بودی. اما می‌توانستی ساعت‌ها به انتقاد مردم و مطبوعات، حتی به ناسزاها و فحش‌ها و کارتون‌ها بخندی. خودت را سایه‌ی خدا نمی‌دانستی. حدیث نمی‌آوردی که رییس جمهور، اولی‌الامر است و طبق نص دینی اطاعت از او واجب است و بی‌ادبی به او، بی‌ادبی به دین است. این در تاریخ ما نادر بود. خوبی دیگر تو این بود که با ادب بودی. حرف زشت نمی‌زدی. پرخاش نمی‌کردی. در بحث‌ها توفانی نمی‌شدی و پیاله‌ی چای را بر میز نمی‌شکستی. دشمنانت را پست و اراذل و اوباش و دشتی و شر و فساد نمی‌خواندی. ادبیاتت با ادبیات همه‌ی حاکمان تاریخ ما فرق داشت.

در دوره‌ی تو بود که مطبوعات ما رشد کردند. در دوره‌ی تو بود که ادبیات و فرهنگ ما راه پیشرفت را یاد گرفتند. در دوره‌ی تو بود که قفل از زبان مردم کوچه و بازار برداشته شد. تو فصیح نبودی، اما صمیمی بودی. تو بلیغ نبودی، اما قابل فهم حرف می‌زدی. درست است گاهی دیگر، زیادی عوام می‌شدی. اما این‌ها را نباید به پای تو نوشت. می‌باید به پای مشاورانت نوشت. مشاور در مملکت ما بر‌عکس تصوری که تو داشتی، یعنی بله قربان‌گوی.

تو صفات خوب بسیار داشتی. مهم‌ترینش همین که گفتی، یک روز دیرتر از مهلتت حکومت نخواهی کرد و از هیچ‌کسی حمایت نمی‌کنی. این که جرگه را جمع نکردی تا حکومتت را تمدید کند. که با پلو برایت قصه درست کنند و از تو پادشاه بسازند. شاید هم امکانش را نداشتی، اما به هر حال، چنین کسی هم نبودی.

صفت خوب دیگرت این بود که خیلی وطن‌پرست بودی. تو اولین حاکمی بودی که آرزو کردی روزی در این مملکت یک دهقان‌بچه‌ی بلوچ رییس جمهور شود یا یک غریب‌بچه‌ی یکاولنگی… این حرف‌ها در مملکت ما بوی خون می‌دادند. مملکتی که در آن قبایل بزرگ با رییسان بزرگ‌شان و پیرمردهای پیرشان حرف می‌زنند. اما من می‌دانم که چقدر تو بر‌عکس خیلی‌ها، با همه‌‌ قوم و خویش بودی. تو همه‌ی مردم را دوست داشتی، اگرچه خیلی کارها را از آن‌ها دریغ داشتی.

اولین چیزی که از مردم دریغ داشتی، حقیقت بود. تو به سنت همه‌ی حاکمان گذشته، هنوز مردم را رعیتی نادان می‌دانستی، وگرنه با آن‌ها هر روز یک قصه‌ درباره‌ی صلح و حکومت‌داری نمی‌ساختی، وگرنه وقتی که در پارلمان وزیرت متهم به دزدی شد، وزیرت را عزل می‌کردی، نه که او را بیش‌تر ارج بگذاری.

دومین عیب تو این بود که هیچ‌وقت بر‌اساس سنت حاکمان در افغانستان به قانون احترام نمی‌گذاشتی. هیچ‌وقت مصوبات پارلمان برایت جدی نبودند. حتا در مقابل قانونی‌ترین کار قانون که رای به عدم کفایت وزرایت بود. وزرایت را حمایت کردی، نه قانون را.

تو خود قانون بودی، چرا که رییس قوه‌ی قضاییه را تو منصوب می‌کردی، نه قانون‌ و رییسی که دست نشانده‌ی تو بود، هیچ‌وقت بر‌خلاف تو نمی‌بود. دادستان که باید استقلال می‌داشت، سرباز تو بود و وزیران، تنها مهره‌های شطرنج‌ات. برای همین است که امروز هیچ‌دوست نزدیکی نداری. بی‌قانونی قانون برای تو قدرتی ساخته بود که کسی نمی‌توانست به تو نزدیک شود. تو همه بودی و دیگران هیچ. تنها کسی می‌توانست با تو رفیق شود که هم‌سنخ تو بود و تو هیچ ‌هم‌سنخی نداشتی. برای همین امروز تو را نه با ماندلا، که با پوتین مقایسه می‌کنیم.

عیب دیگر تو که ارث حاکمان گذشته بود، دل‌بستگی‌ات به خانواده بود. اگر تاریخ مملکت را ورق زده باشی، می‌بینی که مردم همواره بیش‌تر از حاکمان از برادر‌ها و کاکازاده‌های‌شان رنج می‌کشیده‌اند. یک چیز دیگر، همه، از جمله خودت بارها از فساد اداری صحبت کرده‌اید. در داخل پارلمان با سند و مدرک آمدند وزرایت را محکوم کردند. وزیران تو وکیلان را با اسناد جدی متهم کردند. روزنامه‌ها هم با اسناد هر دو گروه را. اما چرا تا حالا یک نفر برای فساد به محکمه نرفته است؟

من فهمیدم که گریه خاصیت تو است. برای آینده‌ی پسرت در ملا عام گریستی. برای صلح گریستی، برای هر بهانه‌ای، اما ماندلا گریه نمی‌کرد. شاید قاتلان را می‌بخشید، اما جایزه هم به آن‌ها نمی‌داد. تو قرار نیست ماندلا باشی. خودت همه‌ی فرصت‌هایت را سوزاندی. اگر‌چه صفات خوب بسیاری داشتی، اگر‌چه همه‌ی مردم افغانستان برای تو و برای فراخ دلی و جوان‌گرایی و عطوفت تو دل‌تنگ می‌شوند.

ما برای تو دل‌تنگ می‌شویم، با همه‌ی وجود. برای کلاهت که از تن بره‌ای نو به دنیا آمده درست شده و آیندگان ما به عنوان دلیل ظلم آن را به یاد خواهند داشت. به خاطر چپنت که بیوه زنان ازبک آن را با اشک ساخته‌اند و حالا در راه رفتن به شفاخانه در حمله‌ی انتحاری دست و پای‌شان قطع شده‌اند. پس دیگر، دستی برای ساختن آن نخواهد بود. تو را به خاطر می‌سپاریم، چرا که در تاریخ ما هیچ‌کس چون تو اعتبار بین‌المللی و پشتیبان و بودجه و شانس و البته قدرت نداشت.

تو را چون دریغی به خاطر می‌سپاریم. چون دردی که امیدواریم تمام شود. چون پدری مهربان، اما ناصادق که دلی فراخ داشت و بچه‌های جوانش با او رشد کردند. در خانه‌اش تلویزیون و رادیو خرید. دیش آنتن و لباس‌های خارجی آورد. پدری که ما را مدرن ساخت، اما بنا به همه‌ی دلیل‌هایی که گفتم، ماندلا نبود.


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.